مژده بده، مژده بده يار پسنديد مرا
سايه ي او گشتم و او برد به خورشيد مرا
جان دل و ديده منم، گريه ي خنديده منم
يار پسنديده منم،يار پسنديد مرا
كعبه منم،قبله منم،سوي من آريد نماز
كان كه منم قبله نما،خم شد و بوسيد مرا
پرتو ديدار خوشش تافته در ديده ي من
آينه در آينه شد:ديدمش و ديد مرا
آينه خورشيد شود پيش رخ روشن او
تاب و نظر خواه و ببين،كاينه تابيد مرا
گوهر گم بوده نگر تافته بر فرق فلك
گوهري خوب نظر آمد و سنجيد مرا
نور چو فواره زند بوسه بر اين باره زند
رشك سليمان نگر و غيرت جمشيد مرا
هر سحر از كاخ كرم چونكه فرو مينگرم
بانگ لك الحمد رسد از مه و ناهيد مرا
چون سر زلفش نكشم سر ز هواي رخ او
باش كه صد صبح دمد زين شب اميد مرا
ژرتو بي پيرهنم، جان رها كرده منم
تا نشوم سايه ي خود، باز نبينيد مرا


هر کسي هم نفسم شد دست اخر قفسم شد
من ساده به خيالم که همه کار و کسم شد
اون که عاشقانه خنديد خنده هاي من ودزديد
پشت پلک مهربوني خواب يک تو طئه مي ديد

امشب خسته تر از هميشه
به آبروي از دست رفتم نگاه مي کنم
به تمام لحظه لحظه هاي رفته و
چه تنها ماندم در اين غربت بي کسي
.....و به دنبال تمام چرا ها 
زماني كه از مادر متولد شدم صدايي در گوشم طنين انداخت كه ميگفت: تا آخر عمر با تو هستم.از او پرسيدم تو كي هستي جواب داد: من غم هستم و من آن لحظه گمان كردم غم عروسكي است كه ما با آن سرگرم مي شويم ولي اكنون كه مفهوما را در زندگي انسانها مي توان درک كرد ،فهميدم كه ما عروسكي هستيم بازيچه غم


